Thursday, November 23, 2006

گناه




می دونی چی توی این دنیا باعث می شه به زندگی و زنده موندن پایبند بمونم؟
.نه.بذار اینطوری شروع کنم
فکر می کنی چه لحظه ای می تونه واسه ی تو سخت ترین لحظه باشه؟
.نگو مرگ این و اون و از بین رفتن عشق و... که حالم از کلیشه به هم می خوره
.یاد یه چیزی افتادم
.بی ربطه اما می گم
یه معلم داشتم که یه روز سر کلاس از همه پرسیدعاشقی بدتره یا گرسنگی؟
.یه عده جو گیر مثه من فریاد می زدند عاشقی
.یه عده هم که گاوتر از این حرفا بودن می گفتن گرسنگی
:اما معلم با خونسردی تمام گفت
بچه های عزیز اگه یه روزی توی سرما ,شاش تند بدنتونو به لرزه بندازه
.هر جفتشو یادتون می ره
.اون موقع خندیدم
.الانم می خندم ولی به ساده لوحی خودم
می دونی دور و بر خودم چقدر آدم دیدم که از تب عشق درهای بهشتو می دیدن
.ولی تا باد مخالف وزید هوس خونه نشینی کردند
پدرها و مادرهایی رو دیدم که بالاخره
.مرگ فرزند نازنینشونو فراموش کردند
.الارغم میل باطنیشون
.نه عزیز دلم
.اینا سخت نیست
.این سخت نیست که تمام زندگیت تحقیر شی
.این سخت نیست که تمام عمر بر اثر یه حادثه کمر به پایینت فلج بشه
.نمی خوام حوصلتو سر ببرم
می دونی سخت ترین لحظه چیه؟
اینه که گناهی که اونقدر بزرگ بوده
.که فقط یکبار انجامش دادی رو به یاد بیاری
.مثل یه مهره که مشخصاتتو داره همراهته
.اونوقت هر روز آرزو میکنی که ای کاش هرگز زاده نمی شدی
.ول کن
می دونی گناه چیه؟
.منو بگو قصه حسین کرد شبستری می گم یه ساعت


.