
.دیشب افکار زیادی داشتم
.فکر کنم برایت پیش آمده باشد که نتوانی افکارت را کنترل کنی
ساعتها از این پهلو به آن پهلو شوی تا شاید ذهنت بتواند. فکر را به رویا تبدیل کند
.می توانستم تصور کنم که صبح هنگام چهره ام چگونه خواهد بود
!خسته و پژمرده
!دوست داشتم اگر چشمایم پف کند توجه همه را جلب کند
!می بینی افکار دیشب مرا؟
!فکر می کردم چه می شد اگر همه می فهمیدند که من متفکرم
.نمی دانم چقدر گذشت
.اما صدای تیک تیک ساعت دیواری را خوب به خاطر دارم
.تصویر مبهم سایه ها را که درهم پیچیده بودند را به یاد دارم
.باز هم از این پهلو به آن پهلو شدم
!چه خوب که تختم فنری نیست
. وگرنه چقدر وجودم برای شب غیرقابل تحمل بود
کم کم چشمانم شعاع های نور چراغ روشن خیابان را که
. از بین درز پرده ها به داخل آمده بود را گم کرد
گوشم با صدای موتورهایی که گه گاه خیابان های دور
. را طی می کردند همراه شد
.سپس به آرامی صداهایی ماورایی ذهنم را تسخیر کرد
.صداهایی که می شد با آنها موسیقی رنگارنگی ساخت
.خطهای کتابی که صبح خوانده بودم در جلوی چشمانم به رقص درآمدند
.حرفها رقص کنان جابجا می شدند و کلماتی بی معنی می ساختند
.تقلا می کردم تا معنی آنها را کشف کنم
.صدای دندان قروچه ی خود را شنیدم که در حفره های مغزم طنین انداز شد
.و در آن زمان تمام صداها و اوهام به یک باره ساکت شدند
.سکوت
.سکوتی به بزرگی کویر
.وآنگاه تو بودی که مرا نظاره می کردی
.نگاهی کنجکاوانه
.نگاهی از سر تامل
.چشمانی که درست چشمانم را می نگریست
...نگاهی که آه
...نگاهی که تنها می توانست به چشمانی پف کرده بنگرد
.
.